اول از دیوارة غارها آغاز شد
بعد
به کتابها راه پیدا کرد .
کتابها ،
دورترین زندانهای روی زمین .
با پارس کردنِ سگها
دورة من آغاز میشد
بیآنکه بدانم زمان یعنی چه
چند روز
یا چند شب .
حافظة من سوراخ شده است
ــ شاید روحِ من ! اینطور گریه میکند ــ
میتوانی با چراغقوهای روی دیوارها بگردی
اگر خطوطی عکسِ تو را نشان داد
حتماً زمانی عاشقت بودهام
به جای گذشته و خاطره
تنها خوابهایم ماندهاند
کسی آنها را لمس نخواهد کرد
مثلِ حسی که از پارس کردنِ سگها به آدم دست میدهد
شاید مخاطبِ من
ترس / بیگانهگی / و غربتِ آن حس است.
شاید همهچیز
در خوابِ یک نفر میگذرد
و تنهاییِ واقعی
آن زمان پیش خواهد آمد
که او
بیدار شود.
وقتی حافظهات سوراخ باشد
اشیا به تو پناه میآورند
آنها نیز بیحافظهاند
آنوقت
از پارس کردنِ سگها
در امان خواهیم بود.